تبليغاتX
سرزمین عاشقان یاس
ترا من زهر شيرين خوانم اي عشق،

           که نامي خوش تر از اينت ندانم.

وگر هر لحظه رنگي تازه گيري

           به غير از زهر شيرينت نخوانم.

تو زهري، زهر گرم سينه سوزي

          تو شيريني که شور هستي از تست.

شراب جام خورشيدي که جان را

          نشاط از تو،غم از تو،مستي از تست.

به آساني مرا از من ربودي

           درون کوره غم آزمودي

دلت آخر به سرگردانيم سوخت

          نگاهم را به زيبايي گشودي.

بسي گفتند:دل از عشق بر گير

         که نيرنگ است و افسون است و جادوست                

ولي ما دل به او بستيم و ديديم
      

       که اين زهر است،اما...نوشداروست!

I love you

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 10:7  توسط مریم  | 


وقتي غريبانه آدم با دست خلقت ميدريد
وقتي اباد چشم تو را او از ازل مي افريد
وقتي زمين ناز تو را در آسمانها ميكشيد
وقتي آتش طعم تو را با اشك هايم ميچشيد

من عاشق چشمات شدم نه عقل بود و نه دلي
چيزي نميدونم از اين ديوونهگي و عاقلي
يك ان شد اين عاشق شدن
دنيا همان يك لحظه بود
آندم كه چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود
وقتي كه من عاشق شدم
شيطان به نامم سجده كرد
آدم زميني تر شد و
عالم به آدم سجده كرد
من بودم و چشمان تو
نه آتشي و نه گلي
چيزي نميدونم از اين ديوانگي و عاشقي

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 11:21  توسط مریم  | 

سلام سلام . من اومدم. بالاخره این امتحانا هم تموم شد 

فکر کنم معدلم حول و حوش ۵/۱۸ بشه. زیاد باهاش حال نمی کنم. آخه توقع من روی ۱۹ به بالا بود.

اما خب همینم غنیمته. سال تحصیلی واسه همه از ۱مهر شروع میشه واسه ما از ۱۷ تیر!!!!!

ولمون نمیکنن بابا...اما خب می ارزه. مدرسه ی ما هر سال ۱۰۰ درصد قبولی کنکور داده و ۹۸ درصد قبولی سراسری. آخه هرسال از ۱۷ تیر شروع می کنن تا آخر خرداد. تعطیلات عید هم تو خوابگاه مدرسه می مونیم و تا آخر خرداد شبانه روزی درس می خونیم.

خب دیگه قبولی مهندسی ژنتیک اونم با رتبه ی ۲ رقمی توی دانشگاه تهران یا شهید بهشتی این بدبختی هارو هم داره دیگه ولی خداوکیلی می ارزه. برام دعا کنید. نه فقط برای من.

برای همه محصل ها. از الان تا ۱۷ خرداد حسابی می خوام استراحت کنم. تا بعدش با انرژی مضاعف شروع کنم. عزم ام جزمه واسه رتبه ی ۱ رقمی اما اگه نشد هم به ۲ رقمی اش راضی ام.

همتون موفق باشید

راستی قول نمی دم زود زود بیاما. از عزیزانی که برام کامنت می زارن و من فرصت نمی کنم جواب بدم واقعا عذر می خوام....شرمنده ...... به محض پیدا کردن یه فرصت توپ به همتون سر میزنم

باااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 10:50  توسط مریم  | 

سلام بچه ها

خوبید؟

من بالاخره اومدم نت...خیلی وقت بود نیومده بودم

الانم معلوم نیست برم دوباره کی بیام

دلم براتون تنگیده بود

خیلی دوستون دارم

قد یه دنیا پر یاس

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 19:59  توسط مریم  | 

تصميم گرفتم از اين به بعد محيط وبلاگ رو طنز كنم. بشه يه وبلاگ پر از انرژي...                                اينم اولين متنه كه ميزارم. اگه موافق نبوديد بگيد عوض مي كنم.
راستي شايد متن اش طولاني باشه ولي مي ارزه تا تهش بخونيد                                               البته يه ذره كوتاهش كردم

طنز : مشخصات يه پسر خوب
 
*يک پسر خوب امضاء گواهي نامه اش خشک نشده به رانندگي خانمها گير نميدهد

*يک پسر خوب کمتر با اين جمله مواجه ميشود"مشتري گرامي دسترسي شما به

 اين سايت مقدور نمي باشد"

*يک پسر خوب بعد از تک زنگ سراغ تلفن نميره

يک پسر خوب پشت چراغ قرمز با ديدن يه خانم رديف چشماش مثه

چراغهاي فولکس نميزنه بيرون

*يک پسر خوب روزي چند بار به سازندگان ياهو مسنجر لعنت ميفرسته

*يک پسر خوب سر کلاس تا شعاع 3 متريِ هيچ خانمي نميشينه

*يک پسر خوب وقت برگشتن به خونه ماشينش بوي ادکلن زنونه نميده

*يک پسر خوب هيچ وقت پاي تلفن از اين کلمات استفاده نميکنه:"ساعت چند"

 "کي مياي" "کجا" "دير نکني

*يک پسر خوب زماني که يک دختر خانم راننده ميبيند ذوق زده نشده و

 در صدد عقده اي بازي بر نمي آيد

*يک پسر خوب که ژيان سوار ميشود روي بنز همسايه با سوئيچ ماشين نقاشي نميکشد

*يک پسر خوب زماني که تصادف ميکند همانند قبائل زامبي وحشي بازي در نمي آورد

*يک پسر خوب هر روز بعد از کلاس درس به نمايندگي از راهداري و شهرداري

 خيابانهاي شهر را متر نميکند 

*يک پسر خوب دکمه هاي پيراهنش را از يک متر زير ناف تا زير چانه

 کاملا بسته و با سنجاق قفلي محکم ميکند

*يک پسر خوب به محض ديدن دختر همسايه رنگش لبوي شده و

 چشمش را به آسفالت ميدزود

*يک پسر خوب روزي 10بارهوس بردن نذري به دم در خانه همسايه

که تصادفا دختر دم بخت دارند را نميکند

*يک پسر خوب بيشتر از 5 دقيقه در دستشوئي نميماند . ( نکته کنکوري)

 

*يک پسر خوب 5ساعت در حمام آهنگ جواد يساري نخوانده

وبراي همسايگان آلودگي صوتي ايجاد نميکند

*يک پسر خوب اگر درد عشق گرفت در کوي و برزن عرعر عشق نکرده

و آبروي خانوادگي خود را نميبرد

*يک پسر خوب همواره به اسم خود افتخار ميکند و به هر کس که ميرسد

 نميگويد که بجاي اصغر به او رامتين و آرش و ... بگويند

*يک پسر خوب در اثر ديدن افراد غرب زده جو گير نشده و لحاف کرسي

 قرمز خال خال يشمي را به پيراهن تبديل نکرده و سر زانو خود را جر نميدهد

*يک پسر خوب تقاضاي وسايل نا مربوطي از قبيل موبايل را از خانواده ندارد

*يک پسر خوب در صورتي که با نامزد خود بيرون رفت و کسي به خانم متلک گفت

 فورا با پليس 110 تماس حاصل مي کند

*يک پسر خوب براي احياي حقوق خود از زور بازو استفاده نکرده

و کلمات رکيک مانند خر و الاغ به کار نميبرد

*يک پسر خوب از معاشرت با دوستان بسيار خودماني که عادت به

 بيان شوخي هاي نا مربوط از قبيل حراج لفظي عمه و

 همچين خواهر مادر هستند امتناع ميکند

*يک پسر خوب براي بيرون رفتن از خانه 1 ساعت جلوي آئينه نايستاده و بزک نميکند

*يک پسر خوب تنها جوکهايي را بيان ميکند که مورد تائيد

 1) وزارت ارشاد اسلامي 2) وزارت بهداشت 3) وزارت مبارزه با تبعيضات استاني و ... باشد

*يک پسر خوب هر زمان که عشقش کشيد با زير شلواري کردي چين پيليسه دار

 و يا شرت مامان دوز و رکابي همانند قورباغه به وسط کوچه نميپرد

*يک پسر خوب تنها براي رضاي خدا و کاهش بار سنگين ترافيک و حمل و نقل

درون شهري و برون شهري هر کجا که دختر خانم يا خانمي را

در رده سني 15 تا 25 سال ديد سوار کرده و به مقصد مي رساند


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 6:28  توسط مریم  | 

پروردگارا

به من آرامش ده
تا بپذيرم آنچه را نمي توانم تغيير دهم
دليري ده
تا تغيير دهم آنچه را مي توانم تغيير دهم
بينش ده
تا تفاوت اين دو را بدانم
مرا فهم ده
تا متوقع نباشم دنيا و مردمان آن مطابق ميل من رفتار كنند


گفتم آخر عشق را معنا کنیم بلکه جای خویش را پیدا کنیم

آمدم دیدم که جای لاف نیست عشق غیر از"عین" و "شین" و "قاف" نیست

 آمدم گفتم به آوای جلی "عین" یعنی "عدل مولایم علی"

"شین" یعنی "شور الله الصمد" "قاف" یعنی"قل هو الله احد"...

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 3:4  توسط مریم  | 

الان كه دارم مينويسم چشام پر از اشك شده.... نمي تونم چلو اشكام رو بگيرم...دلم خيلي پره.  چشمم به اين شعر افتاد كه خيلي قشنگه.... تا خوندمش بغض ام تركيد                                         فقط خواهش ميكنم سرزنش ام نكنيد كه نبايد غمگين بود چون شما خيلي چيزا رو نميدونيد

نمي تونم باورم كنم دستات هرگز مال من نيست
نمي تونم باور كنم چشمات ديگه نگاش به من نيست
آخه تو رازمي ...زندگي سازمي...
نمي تونم باور كنم لبخند تو براي من نيست
هي هي دل ديوونه
نمي دونم كه مي تونم نگاه كنم خاليه جاتو
نمي دونم كه مي تونم فراموش كنم خاطره هاتو
نمي دونم كه مي تونم زنده باشم با ياد اون
اوني كه مي خواستم... قسم راستم...
هي هي دل ديوونه                                                                                                            

 منه تنها توي دنيا واسه غم ها مي خونم عاشقونه

  تك و تنها

تا كه يك روز تو بيايي واسه موندن مي مونم عاشقونه حتي فردا

هميشه قصه اين بوده يه نفر تنها منتظر براي خواب بي فردا !

اگه عاشقي يه رازه واسه آدما نيازه چرا بازيچه ي ما عاشق ترانه سازه

اگه عاشقي يه حسه يه كتاب پر قصه چرا تو فصل آخر

پر تنهايي و غصه

وقتي كه آدما حقيرند حاضرن براي هيچ و پوچ اين دنيا بميرند
بعضي آدما دو رنگند صبح ها از خواب پا ميشن نقاب به صورت مي بندند
سادگي شده بهونه دست آدماي پوچ و هرزه ي زمونه
عاشقي شده يه بهونه واسه ظاهر سازيه نفس هوس باز زمونه


 

+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین 1387ساعت 2:57  توسط مریم  | 

سلام دوستاي از گل بهترم  حالتون چطورره؟  به خواست خدا...ايشاالله مامانم و بابام و داداشم قراره فردا ظهر عازم كربلا بشن  من نميرم  چون بعد از عيد يه امتحان مهم و سرنوشت ساز دارم خوب ديگه..... نطلبيده توي اين مدت از اونجايي كه تهنا (تنها)موندن يه دخمل خوشمل مثل من  خطر ناكه حسن..... در نتيجه من رو به زور ضرب و شتم به خانه ي پدربزرگ منتقل مي نمايندالبته اونجا خوش ميذگره (ميگذره) ولي خب ديه..... آخه دلم برا يكي مي تنگه كه اگه خونه خودمون نباشم نمي تونم برم بيبينمش آخه مامانم ميزاره ولي خاله هام.... من ماشاالله هزار ماشاالله ۷ تا خاله دارم  هر هفت تاشون مثل گل اند  مخصوصا خاله باحاله كه نسترن بهش ميگه خاله باحاله       تازه اشم ميرم خونه خاله باحاله  خوش ميذگرونم..... تو اين مدت دسترسي به معضل خانواده امون (كامپيوتر ) مشكله.... درنتيجه نت و اينا تعطيله

 مگه اينكه خونه ي خاله باحاله بيام نت و يه سري به بروبچ باحالمون بزنم  بعد....ديگه چي بگم.... 

نيدونم  

ديگه......... آهان....سفرشون ۱۰ روزه است..... پس منم ۱۰ روز نيشتم...  منم بچه مثبت....

 مي خوام فقط بدرسم  برام دعا كنيد......باباي دوستاي خوشمل و ناناسيه گلم

اينا هم من و نسترن هستيم....به نظرتون كدوم منم؟

                

 

              

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 18:31  توسط مریم  | 

بر سنگ قبر من بنویسید خسته بود اهل زمین نبود نمازش شکسته بود

بر سنگ قبر من بنویسید پاک بود چشمان او که دایم از اشک شسته بود

بر سنگ قبر من بنویسید این درخت عمری برای هر تبر و تیشه دسته بود

 بر سنگ قبر من بنویسید کل عمر پشت دری که باز نمی شد مانده بود.

دلم خیلی خیلی گرفته... نمیدونم چمه...نه میدونم...نمی تونم بگم... آره میدونم ...احتیاج دارم گریه کنم....یه بغض غریبی گلومو گرفته... خسته ام...از همه چیز.... نه از زندگی کردنا...نه...فقط خیلی پرم....پرم از اینکه یه درد بزرگ تو دلم دارم و نمی تونم به هیچ کس هم بگم...این که توی دلم مونده داره عذابم میده.... ولی همه چیز رو هم که نمیشه گفت آخه خیلی چیزا خیلی کس ها درک نمی کنن....واقعا میگم فقط خدای مهربونمه که میدونه من چی می کشم... فقط خودشه...پس درمونشم از خودش می خوام

تو رو خدا شما هم موقع نمازتون یه یاد کوچولویی هم از من کنید

          
 

+ نوشته شده در  شنبه سوم فروردین 1387ساعت 22:16  توسط مریم  | 

سلام بچه ها.......عید همگی مبارک..... امیدوارم سال نیک و مبارکی رو آغاز کرده باشید...... امسال موقع سال تحویل می خواستیم بریم بهشت زهرا که با مخالفاتی رو به رو شد و گفتن خوب نیست آدم سال تحویل بهشت زهرا باشه....... موقع سال تحویل که همه چی علیه این بود که لبخندی حتی به زور به لبام بشینه....... نه فقط به خاطر داداشم....... همه چیز دست به دست هم داده بودند تا من با چشمانی اشک بار سال رو تحویل کنم...... به قول شاعر سالی که نکوست از بهارش پیداست....... موقع سال تحویل با ناراحتی و عصبانیتی که از قبل داشتم نشستیم جلو تلوزیون.....سفره که ننداخته بودیم فقط روی میز میوه بود و خرما..... رفتم عکس داداشی رو آوردم و دسته گل های یاسی که خودم براش خریده بودم رو گذاشتم تو آب کنار عکس اش و شمع های مشکی اش رو روشن کردم....... سال که تحویل شد اول به داداشی نازم تبریک گفتم و بعد به مامان و اهل خانواده و بابا بزرگ و ..... بعد یه لحظه سکوت حکمفرما شد و یه دفعه بابا بزرگم دستاش رو برد بالا و با صدای بلند گفتم عزیزم می گفتی امسال می خوای از دست خودم  عیدی بگیری...... عیدت مبارک و شروع کرد گریه کردن که یه دفعه انگار همه منتظر یه تلنگر بودیم ...اشک ها جاری شد....... بعد از نیم ساعت رفتیم خونه ی خاله ام اینا....خونه شون غلغله بود......خاله ام هم که کلی شکسته شده بود بی اعتنا به شلوغی نشسته بود و به جایی خیره..........بعدش هم رفتیم بهشت زهرا و سفره هفت سین رو روی مزار پاکش انداختیم.......دلم براش تنگ شده....ولی گریه نمی کنم.... خودش گفت دلت تنگ شد صدام کن....منم صداش می کنم و اونم میاد پیشم......حضورش رو حس می کنم...از ته ته دلم

اصلا نمي خواستم ناراحتتون كنما...نه اصلا..... فقط خواستم درد دل كنم..آخه تجربه بهم ثابت كرده كه هر وقت حرفام رو اينجا مي نويسم كلي خالي ميشم....

بوووووووووووووووس براي همتون ...... همتون رو دوست
دارم.....خوش باشيد عزيزانم

اينم كادوي شما :

                                

 

     

                 

                                                                                                                        

+ نوشته شده در  جمعه دوم فروردین 1387ساعت 15:8  توسط مریم  |